دوپونت و دوپونط : کارآگاهان سلامت
|
|||||||||||||||
شنبه 19 / 6 / 1392برچسب:, :: 9:12 :: نويسنده : دوپونت صدای خش خش مبهمی را هم می شنیدم. چشم هایم را باز کردم تا ببینم چه اتفاقی افتاده و زنی را دیدم که رو به روی من زانو زده و دستهایش را روی پاهایم گذاشته بود. نمی دانستم چرا دارد چنین کاری می کند و چه چیزی می خواهد. تقریباً 60 ساله به نظر می رسید. از پشت شیشه های عینک نگاه مهربانش را دیدم و احساس آرامش کردم؛ با این که اصلاً در وضع خوبی نبودم و او هم شرایط ایده آلی نداشت. بدون این که فکر کنم دست هایم را روی دست پیرزن گذاشتم و او هم دست دیگرش را روی دست من قرار داد. دست هایش پر از چین و چروک و زبر و خشن بود. سرش را بلند کرد، به من نگاهی انداخت و با صدایی آرام و مهربان گفت: " از نگاهت معلوم است خیلی ترسیده ای و نگرانی. نترس عزیزم؛ همه چیز درست می شود. همیشه یادت باشد ما خدا را داریم و تا وقتی خدا هست، نگرانی جایی ندارد." وقتی او حرف می زد، هیچ صدای دیگری را نمی شنیدم و حس می کردم فقط من و او در اتاق انتظار هستیم. او دیگر چیزی نگفت. فقط دست هایم را با محبت نوازش کرد و سعی کرد آرامم کند. بعد هم بلند شد و به اتاق دیگری رفت. من و مایک با تعجب به هم نگاه کردیم و هیچ چیزی نگفتیم، ولی من آرام تر شده بودم و حس بهتری داشتم. دو روز پس از آن، بعد از عمل جراحی، متوجه شدم که توده ی سرطانی خیلی کوچک بوده و در مراحل اولیه آن را تشخیص داده ایم، پس جای هیچ گونه نگرانی نبود ولی برای من جالب بود که پس از دیدن آن پیرزن و البته با توجه به حرف هایش، دیگر هیچ وقت نگران نشدم و از هیچ چیز نترسیدم. حالا هر وقت نگرانی به سراغم می آید، به جای این که اجازه دهم حالم را خراب کند، از خداوند کمک می خواهم و می دانم که بهترین ها را پیش رویم خواهد گذاشت. guideposts.org
*** پایان ***
منبع: " چاردیواری "؛ دوشنبه 18 شهریور 1392 نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ
![]() به وبلاگ من خوش آمدید ![]() موضوعات
![]() ![]() ![]() ![]() پیوندهای روزانه
![]() ![]() پيوندها
![]() ![]() ![]() ![]()
|
|||||||||||||||
![]() |